تبليغاتX
دانشجویان کارشناسی اتاق عمل

یادمان باشد خدا هدیه عشق را به نشانی همه می فرستد




قطار می رود ... |سه شنبه دوازدهم آبان 1388 | 18:31  

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه میرود

و من چه ساده ام که        

سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!!!

قیصر امین پور

 

نوشته شده توسط زهرا آرمان| [+] | موضوع: ☆شعر☆ |

من و تو ... |شنبه نهم آبان 1388 | 14:23  

 

رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.
چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.
خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها
اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!
ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!
من و تو
کم نه، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌بايد با هم باشیم!
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست!

پی نوشت و خود این آهنگ رو می تونید از اینجا بگیرید.

 

نوشته شده توسط زهرا فروتن| [+] | موضوع: |

چرا حلقه چهارم در انگشت چهارم است؟! |جمعه هشتم آبان 1388 | 15:38  

این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است

1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید 

3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. 

انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند.

به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد. 

5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. 

انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. 

آنها هم برای خودشان همسر دارند و ما را ترک خواهند کرد.

6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد ... است. 

دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند. 

7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان هایی را که در آن حلقه ازدواج قرار می دهیم) را از هم باز کنید. 

احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. 

به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند. 

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند. 

انگشت شصت نشانه والدین است. 

انگشت دوم خواهر و برادر. 

انگشت وسط خود شما. 

انگشت چهارم همسر شما. 

و انگشت آخر هم نماد ... است.

( انگشت آخری رو نمیدونم چی بود چون تو سایتشم کاملا مشخص نبود اینم منبعش: www.300h.blogfa.com)

نوشته شده توسط محمد میرتمیزدوست| [+] | موضوع: |

در هم و بر هم (جک و اس ام اس و پند و اندرز و ....) |یکشنبه سوم آبان 1388 | 22:57  

 با اجازه زهرا جون که من تو پستش یه مطلب مهم بگم 

 من خانم ارمان در مورد ویروس hpv دارم تحقیق میکنم  و میخوام کنفرانس بدم احیانا کسی از دوستان در این مورد دیگه تحقیق  انجام نده 

 تحقیق خانم حکیمه غیب زاده هم تو کانکسه یا بره توی وبلاگش که ادرس اون اینهhttp://www.hjh.blogfa.com و تحقیقشو که برای روز یک شنبه اماده کرده دریافت کنه

  

به ترکه میگن خونت کجاست؟ میگه : اردبیل همون در زرده!!!

 

*نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی، نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی

 

*یه روز. هه

یه روز.. هه هه

یه روز… هه هه هه

ببخشید الان خنده ام می گیره بعدا برات تعریف می کنم!

 

*آدم تا وقتی زن نداره فقط زن نداره

وقتی زن داره فقط زن داره!

 

*یه بار یه زنه میشینه رو بیل میشه زنبیل!

                                         این داستان ادامه دارد؟؟؟

                                                    

 

 

نوشته شده توسط زهرا فروتن| [+] | موضوع: |

معجزه عشق |شنبه دوم آبان 1388 | 9:58  

معجزه عشق

سالها پيش زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد. به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود. در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود. پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد. سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد: نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود. اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند. عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست. مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است. پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !


بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است : 
« کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر که شدم متوجه شدم 
دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها دنیا را هم بزرگ
دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم
خانواده ام را متحول کنم . اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که
اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم


نوشته شده توسط زهرا آرمان| [+] | موضوع: ☆داستان☆ |

بازی شگفت انگیز مغز |پنجشنبه سی ام مهر 1388 | 19:41  

 

                           

              

 
 
۱- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، صورتی!

٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.

٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد.

عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم.
__________________
عیسي مسیح :

«همان گونه که می اندیشید همان خواهید شد»


پس چرا :

به موفقیت نمی اندیشیم!!
نوشته شده توسط زهرا فروتن| [+] | موضوع: |

پاي حرفاي فروغ |دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 | 19:51  

به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
ادامه مطلب ...
نوشته شده توسط حمید ترابی| [+] | موضوع: ☆شعر☆ |